منوچهر خان حكيم
199
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
ديروز مىفرموديد كه صباح يورش به شهر ختا مىبريم ؛ سالاران همه يراق جنگ پوشيدهاند ، امر عالى چيست ؟ هزاردستان هى بر خسرو خان زد كه : اى بىدولت ! به تو چه نسبت دارد كه در مهمّات پادشاهى من دخل نمايى ؟ و نهيب داد كه اين خيرهسر را بر در بارگاه به حلق بياويزيد تا بندگان ديگر را عبرت باشد ، بدانند كه پادشاهان را نصيحت كردن در خون خود سعى كردن است . كه را قدرت آن بود كه تجاوز امر اسكندر ( 124 ) كنند . پس خسرو خان را بيرون آورده بر در بارگاه بر حلق آويختند . غلغله در ميان مردم بارگاه افتاد و سالاران همه حيران شدند كه اين چه معنى دارد ! در يك روز اسكندر دو خون ناحق نمايد ؛ همانا كه دماغش مخبّط « 1 » شده است و عقل از سرش به در رفته است . القصّه ، آن روز را به شب رسانيد و سالاران همه آزرده و پريشان بودند . اما چون شب به سر [ دست ] درآمد ، صداى طبل از اردوى ختائيان بلند شد . سقلاب خان به درون بارگاه درآمد و در برابر ديو سر فرود آورد و گفت : شهريارا ! دشمن طبل جنگ مىزند و ما نيز بنوازيم يا نه ؟ هزاردستان نهيب داد كه : خود كر نيستم و مىشنوم كه از اردوى دشمن صداى طبل مىآيد و تو را چه حدّ آن است كه حكم بر من كنى ؟ فرمود تا اين را ببريد و هردو گوش او را ببرّيد . در دم سقلاب خان را گرفته هردو گوشش بريدند . تعجّب سالاران زياده شد و باهم در سخن آمدند : يعنى چه معنى دارد ؟ ! اما هيچكس قدرت حرف زدن نداشت . [ پيروزى صلصال خان در ميدان جنگ ] مجمل كلام ، آن روز و آن شب را گذرانيدند . چون روز ديگر شد ، از هردو جانب صف جدال راست كردند . از جانب ختا صلصال سلاح ديو را پوشيده به ميدان آمد و نعره زد كه : اى بندهزادههاى من ! خواستم كه بر شما رحم كنم و شما را به خاطر رسيد كه از كسى باك داشتهام كه مرا علاج توانيد نمود ؛ الحال خوش باشد مبارز بفرستيد . از صف لشكر اسكندر قورچى باشى او ، تمخال خان مسلّح شده به ميدان رفته ، بر او نيزه حواله
--> ( 1 ) . مخبّط شدن دماغ : مختل شدن مغز و قوّهء تفكّر .